قهرمان ميرزا عين السلطنه
7127
روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )
دو دستخط محمد شاه مرحوم كه براى شيخ الاسلام قزوين نوشته بودند نزد من بود در « مموار » هاى غارت شده ملصق نموده بودم . يكى از آنها در جزو كاغذجات پيدا شد در اين كتاب گذاشتم ، خط خود شاه است و ملاحظه كنيد . به چه ادب و احترامى نوشته است « 1 » . حمام طولانى - قضيهء رنگ و حنا چهارشنبه 28 ذيقعده ، 11 سرطان - يكشنبهء گذشته شعاع الدين ميرزا كه از چند ماه قبل مرا تعقيب نموده بود حمام ببرد حنا و رنگ معا بگذاريم از عالم خيال به وقوع پيوست . رفتم خانهء او رفتيم حمام . عمله و اكرهء بيشتر حمامهاى طهران مازندرانى هستند . در اينجا هم از دلاك تا تون تاب مازندرانى بود . اول شستشو كرد ، بعد حنا گذاشت آنوقت رنگ . من كه در عمرم بيش از ربع ساعت تا سه ربع ساعت در حمام توقف نكرده بودم قلبم خفه شد . بهطورىكه نفسم به تنگى افتاد . بيرون آمدم دلاك مىگفت حالا دو دختر چهارده ساله هم لازم داريد . تاريك شده بود و من به عجله و بدون آنكه آينه نگاه كنم رفتم خانهء شعاع الدين ميرزا . بعد هم او آمد رفت اندرون چاى بيارد . مراجعت گفت همه به من اهاه كردند . معلوم شد چيز بدى شدهايم . گفتم مژدهء خوشى دادى تا مال من چه باشد . آمدم منزل وارد خانه شدم . اول بچهها خندهء زيادى كردند بعد سايرين . فقط بهمن مىگفت آقا جان قشنگ شده . صبح شد رفتم بيرون . نوكرها بطور خفا شروع به « پوستخند » يا « پوزخند » كردند . يكدفعه هرمز رسيد نگاههاى تندى به من كرد . يك دفعه گفت اى عمو جانه چرا اينطور كرديد و قاهقاه خنده را ول داد . اما من چطور شده بودم ، معلوم نبود مو و سبيل من سياه است ، سفيد است ، بنفش است ، درست رنگ سگ صفرقلى « 2 » قجر آقا عيال افخم الدوله كه بازار مىرفت مصادف من شد گفت بهبه مبارك است . نگاهى كرد [ گفت ] دلاك شما اشتباه كرده . اول بايد رنگ ببندد بعد حنا . خوب حالا چه كنم . گفت لازم است برويد حمام و مجددا رنگ و حنا ببنديد . خدايا خداوندا من هنوز از حمام ديشب حالم خراب است باز بروم حمام . گفت همينجا برويد سرد هم باشد ضررى ندارد . فرستاديم حمام آدم بود ، مدتها معطل شديم . ديدم بروم اندرون و رؤيت نحس مرا كسى نبيند بهتر است . روشنك آمده بود خداحافظى كند شمران برود . بناى خندهء او شد . من هم همه را گردن شعاع الدين ميرزا گذاشته و فحش به روح روان او
--> ( 1 ) - در صفحهء بعد چاپ شده است . ( 2 ) - اصطلاح الموتى است براى رنگ زرد . ( مسعود سالور )